روایت یک روز بینقشه، پر از اتفاق و حالِ خوب؛ یه روز آزاد تو منطقه آزاد
امروز از اون روزاست که دلت میخواد یه کاری بکنی که شدیداً لازمه برای روحت (تو روحت!).
کوله رو بستم، سوار ماشین شدم به کجا؟ بی هدف! آهنگ گیلکی گذاشتم و راه افتادم. از همون اول توی جاده بوی نمک و دریا اومد که یهو رسیدم به تابلو «به منطقه آزاد انزلی خوش آمدید» اینجا که رسیدم دیدم حال و هوام عوض شده انگار درونم داشت خودش رو واسه یه مهمونی آماده میکرد.
یهجور نشاط خاصی تو هوا بود، از اون حالایی که انگار نسیم هم داره باهات شوخی میکنه. ماشینها پشت سر هم میرفتن، مغازههای رنگارنگ، و مردم خندان با کیسههای خرید.
با خودم گفتم:
خب رفیق، اینجاست… جایی که قراره امروزت خیلی خاطرهانگیز بشه…
پیاده شدم و همینطور که کفشهام خاکهای جاده رو میخوردن، بوی دریا قویتر می شد. صدای موج از دور میاومد و دلم شروع کرد به دویدن جلوتر از قدمهام.
اون لحظه دقیقاً حس همون کسی رو داشتم که وارد یه فیلم ماجراجویی شده؛ فقط فرقش این بود که قهرمانش من بودم، با یه بطری آب، یه گوشی نیمهشارژ و یه کارت بانکی خالی و امید به پیدا کردن راهی که بتونم این روح لامصب رو راضی کنم .
جتاسکی، فریاد و بوی آدرنالین
رفتم سمت اسکلهی تفریحات دریایی. باد میاومد و پرچم منطقه آزاد با صدای خاصی تکون میخورد. مربی جتاسکی یه پسر خندون بود که گفت:
«اولش آروم برو، دریا شوخی نداره»
منم گفتم: «قول میدم با کوسه ها کاری نداشته باشم »!
سوار شدم، موتور زدم… و در همون ده ثانیه اول فهمیدم کنترلش به اون سادگی که فکر میکردم نیست. جتاسکی با سرعت رفت جلو، منم جیغ زدم مثل کسی که تازه فهمیده سوسک زیر پاشه. ولی بعد از چند دقیقه، اون ترس شد هیجان خالص!
باد تو صورتم میخورد، قطرات آب مثل اسپری خنک پخش میشدن و صدای موتور با تپش قلبم هماهنگ شده بود.
برگشتم ساحل، موهام شلخته، لباسم خیس، ولی لبخندم تا بناگوش باز بود.
یه خانم که پسر کوچولوش بغلش بود گفت:
«خیلی حرفهای بودی»!
گفتم:
«آره، مخصوصاً اونجایی که نزدیک بود بخورم به آب!
ماهی سفید و وعدهای که با رژیم قطع رابطه کرد
نیمروز شد. آفتاب روی آب برق میزد و بوی کباب غذا از رستوران هیراد که لب ساحل بود بلند شد. رفتم تو, یه رستوران مدرن ………………………………
پشت میز نشستم، منو رو باز کردم، نوشته بود:
ماهی سفید تازه، با برنج زعفرانی . یهو یکی از درونم فریاد کشید: و عشق شمالی!
گفتم: «خب عشقو که لازم دارم ، همینو بیار»
وقتی غذا اومد، ماهی سفید طلاگون وسط بشقاب دراز کشیده بود و لیموی تازه کنارش برق میزد. یه لقمه خوردم و با خودم گفتم:
«اگه قرار بود بهشت بو داشته باشه، بوی همین ماهی رو میداد.
اونطرف یه خانواده نشسته بودن. پدر خانواده به پسرش گفت:
«ببین پسرم، اگه درس نخونی، و رستوران بزنی مثل آقای هاشمی بشی پولدار میشی میتونی هرروز ماهی سفید بخوری!
پسر گفت:
اگه درس بخونم چی؟
پدر گفت: تو که عرضه دکتر مهندس شدن نداری اونوقت یه کارمند ساده میشی و دیگه نمیتونی ماهی سفید بخوری؟
مرکز خرید و تراژدی کارت بانکی
بعد از ناهار، رفتم سمت مرکز خرید . ساختمونش از دور میدرخشید، مثل یه قصر برای عاشقان خرید.
وارد که شدم، سرمای کولر خورد تو صورتم و بوی عطر و شکلات قاتی شد. همهچیز فریاد میزد: “بخر منو!”
با خودم گفتم: « نه من فقط یه نگاه می ندازم»
ولی نگاه، نگاه نیست که… اولین قدم به داخل مغازه یعنی خداحافظی با پولت.
در نهایت با سه تاکیسه پر , از برند سنتر زدم بیرون: یه تیشرت و یه شلوار و یه کفش ، یه بسته شکلات و نسکافه و .. (اوه اوه بدبخت شدم )
از بلند گو صدای خواننده محلی میاومد، مغازهها پر از نور بودن، و من بین اون همه رنگ حس میکردم وسط فیلمی از زندگی لوکس شمالیام… تا وقتی که یه پیامک اومد«مانده حساب شما……. ریال ».
بازارچه محلی و مذاکره با ترشیفروش عاشق
غروب که شد، رفتم سمت بازارچهی محلی. اونجا همهچی زنده بود: بوی زیتون پرورده، ترشی هفتبیجار، موسیقی گیلکی، صدای خندهی فروشندهها.
یه خانم محلی با چادر گلدار گفت:
«یه قاشق ترشی بچش، عاشق میشی»
منم گفتم: «خانم عاشقی هزینه داره که من ندارم , ولی ضرر نداره »
ترشی رو خوردم… آتیش بود! اشکم دراومد ولی لبخند زدم.
اون خانم خندید و گفت:
نگران نباش «گریهی خوشمزگیه»
چند تا سوغاتی گرفتم، زیتون و مربای تمشک، و رفتم سمت اسکله که غروب خورشید رو ببینم.
خداحافظی با موجها، سلام به آرامش
شب از راه رسیده بود. ساحل خلوت، نسیم خنک، و صدای موج که مثل موسیقی ملایم تکرار میشد.
یه چایی از کافه ……گرفتم بخار چای بالا میرفت و نور ماه توی فنجون میدرخشید.
همچنان آواز موسیقی محلی داشت از بلندگوهای ساحل پخش می شد: ………..
و من لبخند زدم، چون میدونستم هر کی یه بار بیاد اینجا ، یه تیکه از دلش رو جا میذاره.
نگاه آخرم به دریا بود. گفتم:
« خداحافظ نه برای همیشه ؛ برای دیداری بیبهانه، زودِ زود»
اینجا منطقه آزاد انزلیه ؛ جایی که هم میتونی آدرنالین جتاسکی رو حس کنی، هم آرامش چای لب دریارو .
یه روزش پر از خندهست، پر از بوی نم و صدای موج.
و وقتی برمیگردی، مطمئن باش فقط سوغات نمیبری , یه حال خوب باهات میاد که تا مدتها نمیره.