در منطقه آزاد، حتی ویترینها هم لبخند میزنند!
در منطقه آزاد انزلی، خرید فقط خرید نیست؛
یه جور گردش در دنیایی از رنگ، نور و وسوسهست.
اینجا مرکز خرید، حکم میدان جنگ رو داره نبرد بین “عقل اقتصادی” و “دست و دلت که نمیخواد خالی برگردی !
همهچی از لحظهای شروع میشه که قدمت رو میذاری داخل مرکز خرید
سقف بلند، نور سفید، و بوی قهوه که از کافهی طبقه دوم میپیچه، همون لحظه بهت میفهمونه که دیگه راه برگشت نداری.
یه تابلوی بزرگ تو دلت نوشته:
خرید، یعنی لبخند , یعنی آرامش
و تو با خودت فکر میکنی: «ولی آخر ماه، این لبخند تبدیل میشه به گریهی حساب بانکی»
در مرکز خرید، از عطر فرانسوی گرفته تا لباس و شکلات و کلی خنزر پنزر پیدا می کنی .
با جذابیت ویترین ها تو ناخودآگاه وارد مغازه میشی، فقط برای نگاه کردن…
ده دقیقه بعد اما با یه کیسه از مغازه میایی بیرون، با جملهای معروف تو ذهنت:
«فقط یه دونه خریدم»
درواقع داری فقط خودتو آروم میکنی وگرنه موجودی حسابت که پشت سرهم پیامکش میاد چیز دیگه ای میگه!
زندگی آزادتر از قیمتها
اینجا حس خاصی وجود داره؛ انگار همهی مردم یهجور سبکی تو رفتارشون دارن هم خونسرد، هم شاد.
خانوادهها تو راهروها قدم میزنن، بچهها بستنی دستشونه، و صدای خنده از هر گوشه میاد.
یه خانم محلی کنار پلهبرقی داره صنایع دستی میفروشه، با لهجهی شیرین گیلکی میگه:
«این دستسازهست، نه کارخانهای. بخریش، خوشبخت میشی»
و نمیدونی از جذابیت جنس بخری یا از مهربونی خودش.
اینجا سبک زندگی یهجور تلفیق عجیبه؛
زندگی مدرن شهری در کنار روح شمالی ساده و گرم.
ممکنه همزمان صدای موزیک خارجی از فروشگاه پوشاک بیاد و یه جای دیگه صدای یه نفر که میگه «آقا دو تا شکلات بدین!»
و همین تضاد، منطقه آزاد رو خاص کرده ؛ جایی که برندهای خارجی با لهجهی گیلکی فروخته میشن!
پنج قانون نانوشته خرید در منطقه آزاد انزلی
- فقط نگاه میکنم» یعنی حداقل یه خرید کوچیک در پیشه.
- اگر فروشنده گفت «آخرین مدله!» یعنی تازه از انبار دراومده.
- اینجا ، وزن خریدت با لبخندت رابطهی مستقیم داره.
- هر خرید، بهانهایه برای یه عکس سلفی با شعار « خرید درمانی»
- و مهمتر از همه: هر چی بخری، باز فردا میگی «ای کاش اون یکی رو هم گرفته بودم!
… و اما فلسفهی خرید درمنطقه آزاد انزلی
- در نهایت، خرید در منطقه آزاد فقط پر کردن سبد نیست؛
- یه جور سبک زندگیه، یه تجربهی کامل.
- میخری، میخندی، و حس میکنی بخشی از ریتم روزمرهی شمال شدی.
وقتی از درِ خروجی بیرون میای و نسیم دریا بهت میخوره، با لبخند به ویترینها نگاه میکنی و میگی: تا شماره بعدی نشریه، قول میدم دیگه چیزی نخرم !
(که البته هیچوقت انجامش نمیدی)